سفر به دریاچه/قسمت دوم

شما اگر جزو دریاچه روهای حرفه ای باشید بهتر می دانید که دریاچه رفتن آدابی و رسوم و مراسمی دارد. همین طور الکی که نیست.

از جمله این مراسم عبارت است از بالا رفتن از کوه زرین کوه و رفتن به دریاچه "هویر" یا همان دریاچه کوچیکه که یک تپه آن طرف تر قرار دارد. حالا بعضی ها دریاچه هویر را روز دوم می روند و زرین کوه را روز سوم و برخی برعکس. از نظر ما که توفیری نمی کند.

این بود که بعد از روز اول که به ماهیگیری گذشت، دیدیم نمی شود مثل این افرادی که تفریحی و توریستی از شهر آمده اند کنار دریاچه کنگر خورده اند و لنگر انداخته اند، ما هم بنشینیم و تماشا کنیم. این بود که روز بعد صبح خیلی زود کفش و کلاه کردیم برای بالا رفتن از زرین کوه.

اما هنوز از حاشیه دریاچه دور نشده بودیم که دیدیم عده ای دختر و پسر جوان کیسه هایی روی دوش شان گذاشته و دارند یک چیزهایی از روی زمین جمع آوری می کنند. با خودمان گفتیم "پابختکور" اینها در این بر بیابان دنبال چه می گردند. فصل "سوزی صحرایی" هم که تمام شده.

نزدیک تر که شدیم"گولا" گفت: "آهان فهمیدم، اینها دارند طبیعت را از آلودگی پاک می کنند." اول خواستیم برویم جلو کمی نصیحت شان کنیم که آخر نان دانه ای فلان قد، آدم می آید کوه و بیابان را تمیز کند؟ طرف نصف شما است ساعتی فلان قد در چهارراه استانبول کاسب است، فردا که اجاره خانه تان عقب افتاد می فهمید چه می گوییم. ما هم جوان بودیم از این اشتباهات زیاد داشتیم، حالا می فهمیم که...

همین طور داشتیم این نصیحت ها را در ذهن مان ردیف می کردیم که یکهو متوجه شدیم "گولا" با یکی از آنها مشغول بحث فلسفی شده است! حالا اگر آن یکی اش را ما بگوییم که بود، شما برای گولا حرف درمی آورید، اما مقصد ما حرف هایی بود که می زدند و ما از هیچ کدام شان سر درنمی آوردیم!

- تمام این آشغال ها و آلودگی ها نمونه ای از معظلاتی است که مدرنیسم به جامع امروزی تحمیل کرده و حل آن نیازمند تغییر پارامترهای دخیل در رفلکس های اجتماعی بشر امروز است؟

- شما فکر نمی کنید نگاه کردن به این مسئله از منظر چالش های مدرنیسم و پسامدرنیسم کمی غلو آمیز باشد؟

با شنیدن این حرف ها تقریبا داشتیم مطمئن می شدیم که اینها به چیزی بیشتر از نصیحت های ما احتیاج دارند. با این همه به روی خودمان نیاوردیم و به ادامه مکالمات گوش کردیم بلکه بتوانیم رابطه میان مدرنیسم و ریختن آشغال در کوه و بیایان را پیدا کنیم!

سفرنامه دریاچه/ قسمت اول

راستش در پست قبلی یعنی مطلب "اندر فراغ مرغ و مرغانه" کار داشت به جاهای باریک و اسید و اسیدپاشی می رسید. باور نمی کنید در بخش نظرات، یادداشت "کلم" را بخوانید تا بفهمید ما از چه داریم حرف می زنیم. به هر حال گفتیم تا وضع از این خراب تر نشده و با توجه به این که فصل تابستان و گردشگری هم هست، مطلبی را در مورد دریاچه تار درج کنیم. "اِسا بَخونین:" 

"آقای محیط بان دیگر کی است؟" این را ما به محض ورود به دریاچه، منظورمان دریاچه تار است، از "گولا" پرسیدیم.

قدیم ها وقتی به اینجا می آمدیم صحبت از این حرف ها نبود. به هر حال فهمیدیم که گویا هر کس به اینجا وارد می شود باید مبلغی هم به عنوان ورودی پرداخت کند. با خودمان گفتیم یاد قدیمی ها به خیر که با هر پدیده تازه ای خوب یا بد مواجه می شدند می گفتند: "این هم اسباب پول هایتنه!" تجربه داشتند دیگر!

اما ما که نمی خواستیم ژست طرفداری مان از محیط زیست خراب شود به روی خودمان نیاوردیم. تازه در این فکر بودیم که نکند این آقای محیط بان خواننده پستو باشد و یکهو ما را بشناسد و به خاطر شهرتی که داریم رویش نشود از ما پول بگیرد. صد بار یه این گولا گفتیم وقتی یک جایی می رویم عینک دودی همراهمان بگیرد مردم ما را نشناسند.

اما گویا این آقای محیط بان زیاد اهل رودربایستی نبود. مستقیم رفت سر اصل مطلب که همان ورودی ۳ هزار تومان باشد و ما هم برای این که ناقض قوانین زیست محیطی به حساب نیاییم مبلغ را پرداختیم و در همان حین خودمان را دلداری می دادیم که آخر در این بر بیابون اینترنت کجا پیدا می شود که این بابا خواننده پستو باشد!

اما نمی دانیم چرا این آقای محیط بان از همان اول هم یک جورایی به ما مشکوک بود و چپ چپ نگاه می کرد. گویا یکی از آن دشمنان اصیل طبیعت را یافته است! ما که هر چه به سر و وضع و دور و برمان نگاه می کردیم چیز غیرعادی نمی دیدیم. گر چه بارها به این گولا گفته بودیم که این آفتابه یعنی "اُفتابه" را از کوله پشتی اش آویزان نکند، کلاس ندارد، اما به خرجش نمی رود.

به هر حال در گوشه ای از دریاچه چادر زدیم. یادش بخیر که قدیم تر ها اینجا پرنده پر نمی زد، اما حالا در اطراف دریاچه چادرهای رنگ و وارنگ دیده می شد و گروه های مختلف با قلاب ها و تجهیزات عجیب و غریب که در حال ماهیگیری بودند. البته آقای محیط بان نظارت می کرد که کسی بیشتر از ۳ ماهی صید نکند.

ما هم با استفاده از تکنولوژی پیشرفته خودمان کار صید را آغاز کردیم. اما گویا کار ما شک آقای محیط بان را برانگیخته بود. او از این که می دید هی می رویم زیر آب و یک چیزهایی کار می گذاریم و می آییم بیرون، حسابی مشکوک شده بود.

بالاخره دلش طاقت نداد، آمد جلو و پرسید: "ممکن است بگویید شما در آن زیر چکار می کنید؟" خلاصه فناوری سطل و کیسه گونی ای با یک سوراخ درشت برای گیر انداختن ماهی ها لو رفت.

اما ما نفهمیدیم چه چیز باعث شد که ایشان به جای تقلید از روش ما برای ماهیگیری فورا به داخل چادر خود رفت و با نگاهی دلسوزانه یکی از قلاب هایش را به ما قرض داد تا مثل آدم های دیگر که در آن اطراف بودند ماهیگیری کنیم. شاید با خود فکر کرد اگر از روش ما استفاده کند بقیه هم یاد می گیرند و به زودی همه ماهی ها دریاچه تمام می شود!

اما جالب اینجا بود که در حالی که دیگران کلی کنار آب علاف بودند تا یک ماهی بگیرند این گولا که در عمرش قلاب ماهیگیری ندیده بود، تند و تند شروع کرد به ماهی گرفتن و آقای محیط بان مجبور شد به او تذکر دهد که بیشتر از این ماهی نگیرد. 

اندر فراغ مرغ و مرغانه!

تا به حال هر چی شعر در "پستو" درج کرده ایم به زبان یعنی "زبون" دماوندی یعنی "دُماوندی" بوده است. اصلا ما چکار داریم به درج شعرهای فارسی. بخصوص اگر این شعرها انتقادی باشند که ما همیشه یعنی "دَکُل" از درج آنها فراری یعنی "فِراری" هستیم. (البته این فِراری با اُون فِراری فرق فوکوله!)
 
به هر حال این شعر را "گولا" از یک جایی بلند کرده و نمی دانیم که شاعرش هم کیست. اما از آنجا که بالاخره به یک موضوع مهم روز یعنی "مرغ و مرغانه" می پردازد، حیف مان آمد برای شما درج نکنیم (مرعانه یعنی تخم مرغ).

مرغ آهنگ جدایی ساز کرد

ناگهان از سفره ام پرواز کرد

 

از فراقش قلب بشقابم شکست

قاشق و چنگال من در غم نشست

 

دید او فیش حقوقم را مگر؟

کاین چنین از پیش من بگرفت پر

 

من یه مرغ دارم روزی 5 تا تخم میکنه 7.500 وزنشه معاوضه با زمین و ویلا

(فرامه) 

مرغکم رفتی تو از پیشم چرا

کرده ای از پیش خودت کیشم چرا

 

من به تو خیلی ارادت داشتم

حشر و نشری با کبابت داشتم
 
 
خاطراتت مانده در کنج اجاق

سوخت قلب دیگ تفلون از فراق
 

ران و بال و سینه ات یادش بخیر
 
قلب چون آیینه ات یادش بخیر
 

با سس قرمز چه زیبا می شدی
 
خوب و دلچسب و دلارا می شدی
 

ای فدای ژامبون رنگین تو
 
سوپ های داغ و آن ته چین تو
 
 
ناز کم کن پیش ماها هم بیا
 
لطف کن، یک شام، اینجا هم بیا
 

   دستمان از گوشت دور است ای نگار
                            
پس تو دیگر اشکمان را درنیار
 
 
 زندگی بی تو جهنم می شود

 سکته، اسبابش فراهم می شود
 

 ای فدای قُد قُدایت باز گرد
 
این دل و جانم فدایت باز گرد
 
 
بی تو باور کن که مردن بهتر است
 
از جهان تشریف بردن بهتر است
 
 
از خر شیطان بیا پایین عزیز
 
عشوه کم کن، زهر در جامم مریز
 
 
تازگی از دیگران دل می بری

هرکه بامش بیش، با او می پری
 
 
در نبود هیکل زیبای تو
 
دلخوشم با سنگدان و پای تو
 
 
 پس چه شد آن بال های خوشگلت
 
لک زده است این دل برای شنسلت
 
 
ذهن یخچالم پُر است از یاد تو
 
بازگرد ای خوشگل تو دلبرو
 

 تخم خود را لااقل از ما نگیر
 
 تا که با خاگینه اش گردیم سیر

دماوند دیگر کجا است؟!

"مگه دماوند کجاست که الکی فضای نت رو برای نوشتن در موردش اشغال کردی...؟"

یک تهرونی

حالا اگر سی-چهل سال پیش بود که برای رسیدن به دماوند باید به میدان فوزیه یعنی همین امام حسین امروزی می آمدی، در ابتدای خیابان دماوند وارد گاراژ دماوند می شدی، با پرداخت ۷ تومان ناقابل (معادل یک دلار آن زمان) سوار مینی بوس یا اتوبوس می شدی و دو یا سه ساعت هم طول می کشید تا به دماوند برسی و این حرف را می زدی یک چیزی.

اما الان با این جاده های "همبار" و ماشین هایی که انگار "سر مُبرن" شما کافی است از سه راه تهرانپارس، حالا نمی گوییم با سوناتا و هیوندایی، با همین پراید خودمان دو تا نیش گاز بدهی برسی به جاجرود و بومهن و در یک چشم به هم زدن دماوند و البته اینجا دیگر بهتر است ترمز کنید چون اگر جلوتر بروید می خورید به کوه! 

خدا بگوییم این بن بست را چکار کند که هر چه می کشیم از دست این بن بست است. و گر نه چطور می شود جایی در ۵۰ کیلومتری تهران باشد، آن وقت یکی مثل این خواننده تهرونی که از بخت بد گذارش به پستو افتاده بپرسند: "دماوند دیگر کجاست؟!"

به جان شما نباشد به جان همین "گولا" تا چند وقت پیش که هنوز تهران این همه گندش درنیامده بود (با عرض معذرت از این خواننده عزیز تهرونی) و تا وقتی که هنوز دود و دم تهران شهروندان گرامی را به مرز خفگی نرسانده بود که تعطیلات به اطراف فراری شوند، وقتی به خیلی ها می گفتی از دماوند می آیم با خودشان فکر می کردند روی قله کوه زندگی می کنی!

با این همه کارشناسان پستو معتقدند بن بست بودن اگر چه معایبی دارد بی مزیت هم نیست. نمونه اش همین خلوتی و ساکتی. شما همین الان بروید برای قدم زدن در خیابان های اطراف شهر مثل احمد آباد و غیره. آن قدر گُر و گُر ماشین از چپ و راست تان رد می شود که آدم سرگیجه می گیرد، حالا فرض بفرمایید که ما در سر راه مثلا شمال هم قرار داشتیم.

البته ما نه بخیلیم و نه دشمن توسعه. اما برعکس این خواننده تهرونی که نگران اشغال شدن فضای نت است، نگران از دست رفتن طبیعت زیبا و آب و هوای خوب شهرمان هستیم که آخر عمری همین یک فقره را هم از چنگ ما درآورند، بفرستندمان دنبال نخود سیاه.

یعنی می خواهیم بگوییم که اگر قرار است رونقی هم اتفاق بیافتد، عواقبش طوری نباشد که مردم حسرت دوران بی رونقی را بخورند! حالا که گویا قرار است مترو هم راه اندازی شود. اگر چه به قول یک ضرب المثل دماوندی "تا گُسالَه گُو ببو، دل صاحبش اُو مبو!" اما حداقل امیدواریم آن موقع دیگر یکی مثل این "خواننده تهرانی" بلند نشود بگوید دماوند دیگر کجا است؟!

دُماوندی رَ پاس بَداریم!

 

از اين پس به جاي واژه لوس و بي حس و حال "تُپل" از واژه زيبا و با حال "پَفِن" استفاده کنید.

پس نگویید "گربهء تپل"، بگویید "پَفنهَ گربَه".

از این پس به جای واژه سرد و بي روح "کتک کاری" از واژه اکشن و هیجان انگیز "بروشین" استفاده کنید.

پس نگویید "آنها با هم کتک کاری کردندبگویید "اُونا همدیَه رَ بَروشین".

جمله پیشنهادی:

"پفنه گربه عَیالونَ دنبال کد، عیالون پفنهَ گربه رَ بروشین!"

(شما هم اگر جمله پیشنهادی دارید در بخش "نظر بدهید" برایمان بنویسید.)

تكمله: حالا ممکن است بعضی از شماها که اهل نق زدن هستید بگویید که مگر می شود گربه بچه ها را دنبال کند؟ همیشه بچه ها گربه را دنبال می کنند، خوب خبر ندارید دیگر، نمی گذارید ما کارمان را بکنیم. فکر می کنید ما در پستو بی کار نشسته ایم همین طور کتره ای یک چیزی می گوییم! خیر آقا جان در دماوند ما برعکس جاهای دیگر است. اینجا به سبب خوبی آب و هوا و نعمت های خدادادی گربه ها آن قدر تپل- ببخشید- پفن شده اند که اگر به آنها چپ نگاه کنی کارت ساخته است. آن که شما در تلویزیون دیده اید بچه ها به طرف گربه ها سنگ می اندازند مال جاهای دیگر است، اینجا از این خبرها نیست، بعله...!