سفرنامه دریاچه/ قسمت اول
راستش در پست قبلی یعنی مطلب "اندر فراغ مرغ و مرغانه" کار داشت به جاهای باریک و اسید و اسیدپاشی می رسید. باور نمی کنید در بخش نظرات، یادداشت "کلم" را بخوانید تا بفهمید ما از چه داریم حرف می زنیم. به هر حال گفتیم تا وضع از این خراب تر نشده و با توجه به این که فصل تابستان و گردشگری هم هست، مطلبی را در مورد دریاچه تار درج کنیم. "اِسا بَخونین:"
![]()
"آقای محیط بان دیگر کی است؟" این را ما به محض ورود به دریاچه، منظورمان دریاچه تار است، از "گولا" پرسیدیم.
قدیم ها وقتی به اینجا می آمدیم صحبت از این حرف ها نبود. به هر حال فهمیدیم که گویا هر کس به اینجا وارد می شود باید مبلغی هم به عنوان ورودی پرداخت کند. با خودمان گفتیم یاد قدیمی ها به خیر که با هر پدیده تازه ای خوب یا بد مواجه می شدند می گفتند: "این هم اسباب پول هایتنه!" تجربه داشتند دیگر!
اما ما که نمی خواستیم ژست طرفداری مان از محیط زیست خراب شود به روی خودمان نیاوردیم. تازه در این فکر بودیم که نکند این آقای محیط بان خواننده پستو باشد و یکهو ما را بشناسد و به خاطر شهرتی که داریم رویش نشود از ما پول بگیرد. صد بار یه این گولا گفتیم وقتی یک جایی می رویم عینک دودی همراهمان بگیرد مردم ما را نشناسند.
اما گویا این آقای محیط بان زیاد اهل رودربایستی نبود. مستقیم رفت سر اصل مطلب که همان ورودی ۳ هزار تومان باشد و ما هم برای این که ناقض قوانین زیست محیطی به حساب نیاییم مبلغ را پرداختیم و در همان حین خودمان را دلداری می دادیم که آخر در این بر بیابون اینترنت کجا پیدا می شود که این بابا خواننده پستو باشد!
اما نمی دانیم چرا این آقای محیط بان از همان اول هم یک جورایی به ما مشکوک بود و چپ چپ نگاه می کرد. گویا یکی از آن دشمنان اصیل طبیعت را یافته است! ما که هر چه به سر و وضع و دور و برمان نگاه می کردیم چیز غیرعادی نمی دیدیم. گر چه بارها به این گولا گفته بودیم که این آفتابه یعنی "اُفتابه" را از کوله پشتی اش آویزان نکند، کلاس ندارد، اما به خرجش نمی رود.
به هر حال در گوشه ای از دریاچه چادر زدیم. یادش بخیر که قدیم تر ها اینجا پرنده پر نمی زد، اما حالا در اطراف دریاچه چادرهای رنگ و وارنگ دیده می شد و گروه های مختلف با قلاب ها و تجهیزات عجیب و غریب که در حال ماهیگیری بودند. البته آقای محیط بان نظارت می کرد که کسی بیشتر از ۳ ماهی صید نکند.
ما هم با استفاده از تکنولوژی پیشرفته خودمان کار صید را آغاز کردیم. اما گویا کار ما شک آقای محیط بان را برانگیخته بود. او از این که می دید هی می رویم زیر آب و یک چیزهایی کار می گذاریم و می آییم بیرون، حسابی مشکوک شده بود.
بالاخره دلش طاقت نداد، آمد جلو و پرسید: "ممکن است بگویید شما در آن زیر چکار می کنید؟" خلاصه فناوری سطل و کیسه گونی ای با یک سوراخ درشت برای گیر انداختن ماهی ها لو رفت.
اما ما نفهمیدیم چه چیز باعث شد که ایشان به جای تقلید از روش ما برای ماهیگیری فورا به داخل چادر خود رفت و با نگاهی دلسوزانه یکی از قلاب هایش را به ما قرض داد تا مثل آدم های دیگر که در آن اطراف بودند ماهیگیری کنیم. شاید با خود فکر کرد اگر از روش ما استفاده کند بقیه هم یاد می گیرند و به زودی همه ماهی ها دریاچه تمام می شود!
اما جالب اینجا بود که در حالی که دیگران کلی کنار آب علاف بودند تا یک ماهی بگیرند این گولا که در عمرش قلاب ماهیگیری ندیده بود، تند و تند شروع کرد به ماهی گرفتن و آقای محیط بان مجبور شد به او تذکر دهد که بیشتر از این ماهی نگیرد.
ورود شما كاربران عزيز را به وبلاگ "پستو" با موضوع خبرها و مطالب مربوط به شهر دماوند، حومه و كلا تمام نقاط جهان خوشامد مي گويیم! حسب معمول بنا داريم در اين ستون در مورد اهداف راه اندازي اين وبلاگ با شما سخن بگوييم و الان هم داريم به همين مسئله فكر مي كنيم.